
گفتم میگم بیان باهات حرف بزنن شاید ازش خوشت اومد ولی نمیدونست..دلم عجیب تقدیر براش روشن شده.....حسم شده شبیه دختری که داره با فانوس تو یه جنگل میره...حالا دیگه فانوس دارم تو این روزام....میبینم جلو روم رو راه رو..زندگی رو من.نوشت:این دومین روزی که پیش پیمان نیستم و پیمان دیگری پیشمه....گاهی سوالم از آینده اینه....تا آخرش این اسم باید آتیشم بزنه !...
ادامه مطلب